مریم ایرانمنش دانشجوی دوره های سفارشی

دوره های سفارشی

دانشجو: مریم ایرانمنش

 

به نام خالق عشق و زیبایی
در ابتدا از هیچ آفریده شدم و در خانواده ای که نام خانوادگی شان ایرانمنش بود، قدم به این کره ی خاکی نهادم، آنها نام مرا مریم نهادند.
و من خوشحال بودم! خوشحال از اینکه موجودیت یافته بودم و گمان می کردم چند صباحی که در این جهان به سر می برم، قرار است از هیچ به همه چیز برسم!
بنابراین شروع کردم و سعی کردم بدون اتلاف وقت، با جدیت، سرسختی و با نظم و مقررات خاص خودم به همه ی آن چیزهایی که برایم مهم بودند و ارزش معرفی شده بودند، دست پیدا کنم.
از وقتی که یادم می آید، برای کسب رتبه برتر در زمینه های تحصیلی، مسابقات و المپیادهای مختلف، و دیگر مواردی که مرا به عنوان یک انسان موفق معرفی می کردند، سرسختانه جان می کَندم! و البته موفق هم می شدم. تا جایی که والدینم مرا به عنوان یک دختر منضبط و پر توان، دوستانم مرا به عنوان یک دانشجوی موفق در مدرسه و دانشگاه، همکارانم مرا به عنوان یک مهندس باتجربه و دقیق، همسر و فرزندانم مرا به عنوان یک همسر و مادر نمونه و …. می دانستند.
آری! ظاهرا همه چیز خوب بود.
همه چیز، به جز حالِ من!
انگار در درونم حفره ای بود که با این برچسب های زیبای اطرافیان، پُر نمی شد و من همچنان خلا آن را در وجودم حس می کردم.
به گمان دیگران، من همه چیز داشتم. خانه، ماشین، شغل خوب، بیمه، خانواده خوب و … و هر آنچه که در نگاه عموم مردم، خوب تعریف می شد ولی چرا حالِ دلم خوب نبود!
در جستجوی حالِ خوب به این در و آن در می زدم. خانه بزرگتر، ماشین بهتر، حقوق و مزایای بالاتر، مسافرت، تفریح و … و در نهایت مراجعه به روان شناس تا شاید او بتواند هیچِ درونم را پُر کند!
ولی هیچ یک فایده ای نداشت!
انگاربه هر شاخه ای که چنگ می انداختم، می شکست و من را از بالا به زمین پرت می کرد و من با روحی زخمی، با خستگی و ناامیدی، دوباره بر می خاستم و دوباره در جستجوی آرامش به شاخه ای دیگر آویزان می شدم …
و در پایان سال ۱۳۹۶ در حالی که سعی می کردم دوباره از زمین بلند شوم و به دنبال راه نجات در آن تاریکی بگردم، ناگهان نوری پدیدار شد…. اشک هایم را پاک کردم تا آن نور را بهتر ببینم… به دنبالش راه افتادم تا منبع آن نور را پیدا کنم … با شخصی به نام ضیاء آشنا شدم، حقیقتا نامش هم چون خودش از جنس نور بود، هر چه بیشتر می شناختمش، آرام تر می شدم! بعدها فهمیدم که می آموزد، نور را می آموزد، عشق را می آموزد، خدا را می آموزد، یکتاپرستی را می آموزد و …
آری خودش بود!
گمشده ام را یافته بودم!
در مکتبش نشستم
او گفت باید خود را خالی کنم، از هر آنچه که قبلا فکر می کردم همه چیز است.
او گفت باید به هیچ برسم، به همان هیچ که از مبدا آمده بودم!
او گفت باید وابستگی ها و دلبستگی هایم را قربانی کنم!
او گفت که باید توحید عملی را فرا گیرم!
او گفت که باید عشق شوم!
و من خاضعانه در محضرش شاگردی کردم و روز به روز، از همه چیزهایی که با داشتن شان، از هویت انسانی خود دور شده بودم، فاصله گرفتم … و آرام آرام به اصل وجودی خود نزدیک و نزدیک تر شدم!
و امروز در حالی این دلنوشته را می نویسم که وجودم سرشار از آرامش هست و تمرین می کنم که انسان باشم، یک انسانی که شبیه خداست، مانند خدا عاشق، مهربان، بخشنده و خالق!
و دستاوردهایم در این مسیر، هیچ است!!
همان هیچ که در ازل، از آن آفریده شدم
و در ابدیت به آن خواهم رسید!

 


فایل تصویری

دانلود فایل


 فایل صوتی

دانلود فایل

 

شرکت در دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها

شرکت در دوره جامع راز قوانین زندگی گام اول

شرکت در دوره معجزه سلامتی

0 0 رای ها
امتیاز شما به این مطلب
5
0
فکر شما را دوست دارم ، لطفا نظر دهید.x
()
x