دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها

(35 customer reviews)

3,900,000 تومان

وقتی نگاهم به جهان تغییر کرد همه چی در زندگی ام تغییر کرد

تکرار » یادگیری » عمل به یادگیری = نتیجه

راه رسیدن به رویاها

دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها دوره ای است که قراره در اون شرکت کنی و من مطمئنم که شرکت می کنی، چون بیشتر از این نمی خوای به خاطر نداستن یکسری اطلاعات و آگاهی، که به تحقق رویایت کمک می کند اون رو باز هم به عقب بندازی. دوره ای که قراره تا مقصد رویاهای تو، با تو باشه و تو رو همراهی کنه.

چرا دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها؟

اولین باری که یادم میاد چیزی الهام بخش من شد و رویایی در من شکل گرفت، در سن حدود 8 یا 9 سالگی ام بود، که برای اولین بار دوچرخه ای رو در سایز خودم می دیدم که با دوچرخه های دیگر فرق داشت.

این دوچرخه ی رویایی تنها تفاوتش با موتور سیکلت فقط نداشتن یک موتور بر روی آن بود. به جز موتور، تمام اجزای موتورسیکلت رو با خودش داشت. یعنی هم کمک جلو داشت، هم کمک عقب داشت، هم فرمونش شبیه موتور سیکلت بود و خیلی چیزای دیگه، که من رو شیفته خودش کرده بود.

بعد از اینکه من برای اولین بار چنین دوچرخه ای رو می دیدم به طرز باور نکردنی تعجب و ذوق کرده بودم و آنچنان رویایی در من شکل گرفته بود که خواب از چشمانم ربوده بود. در عین حال اصلا شرایط تهیه اون  رو نداشتم. فقط تنها کاری که از دستم بر می آمد در تمام اوقات شبانه روز به آن دوچرخه فکر  می کردم و از سواری با اون در ذهنم لذت می بردم.

یادم نمیاد چقدر طول کشید و از چه راه و از چه طریقی، حتی راه رسیدن به رویایم را هم نمی دانستم، اما مدتی بعد من صاحب آن دوچرخه ی رویایی خودم شدم، دوچرخه ای که آب از لب و لوچه ی هم سن و سالهای من راه انداخته بود.

در آن زمان ها، بابای من اصلا شرایط مالی خوبی نداشت، در عین حال کلی هم با گرفتن دوچرخه با من مخالف بود، ولی چی شد و چطور شد و چه اتفاقی افتاد که او تن به این کار داد رو یادم نمیاد، فقط می دونم من به اون دوچرخه ی رویایی ام رسیدم و تا سالها از سواری با اون لذت بردم.

مفهمومی که قصد دارم به شما برسونم این است که: ما انسان ها باورهای بسیار بسیار محدودی در مورد داشتن خیلی از چیزها داریم و تا چیزی رو با چشم خودمون نبینیم و یا مطمئن نباشیم که وجود داره یا اتفاق افتاده باور نمی کنیم، و چون باور نمی کنیم خواسته ای از اون چیز در وجودمون شکل نمی گیره.

یعنی 40 سال پیش که هیچ گوشی موبایلی وجود نداشت، خب طبیعتا کسی هم به رویای داشتن آن فکر نمی کرد که را رسیدن به آن را پیدا کند، اما همینکه اون اولین گوشی وارد بازار شد و ما از طریقی شنیدیم یا دیدیم که چنین دستگاهی وجود داره که میشه بدون کابل و سیم به هر جایی زنگ بزنیم، همگی دل مان خواست و خواستار داشتنش شدیم.

یعنی با شنیدن یا دیدن هر چیزی برای اولین بار در ما رویایی از داشتن آن چیز شکل می گیرد، و می گوئیم که ای کاش من هم داشتم، یا من هم می توانستم. اما همیشه یک سوال بزرگی در ذهن ما وجود دارد و آن هم این است که: راه رسیدن به رویاها چگونه است و چطوری می شود به آن رسید؟

این که با دیدن و مشاهده کردن در ما رویا شکل می گیرد، جزو ذات هستی، جزو محبت هستی، یا مهربانی طبیعت است، برای بخشیدن نعمت های خود به کسی که بخواهد. مثل اینکه کسی برای خرید لباس به فروشگاهی برود و صاحب فروشگاه تمام نمونه هایش را پیش روی او بگذارد تا او انتخاب بهتری داشته باشد.

 هر چیزی در هستی وجود دارد را، هستی از طریقی بصورت آلبوم وار به ما نشان می دهد یا در مسیر ما قرار می دهد تا در ما رویا شکل بگیرد و ما بتوانیم نهایت استفاده را از نعمت های بی نهایت هستی ببریم، حال اگر در ما باور بی ارزشی و بی لیاقتی زیاد باشد، خودمان را لایق آن چیز نمی دانیم و در ما این رویا شکل نمی گیرد.

برای افردای که با دیدن و شنیدن رویای داشتن چیزی درون شان شکل می گیرد، سوال دیگری بوجود می آید که تعیین کننده رسیدن و یا نرسیدن او به آن خواسته یا رویا می شود و آن سوال این است که:  هیچ راهی برای رسیدن به رویاها وجود ندارد، چطوری می شود من به آن رویا برسم، امکان ندارد؟ و این سمی ترین سوال است!

در اینجا دو حالت پیش می آید: حالت اول فرد وقتی راهی را برای تحقق رویایش یا راهی را برای رسیدن به رویایش نمی یابد، در همان ابتدا آن را رها می کند و آن شور و اشتیاق سوزان برای رسیدن به آن، در او خاموش و به فراموشی سپرده می شود و احتمالا هرگز آن رویا شکل نمی گیرد.

حالت دوم این است که فرد بعد از شکل گیری رویا در وجودش، هر روز برای رسیدن به آن رویا فکر می کند و با این عمل، او آتش شور و اشتیاقش را برای رسیدن به رویایش زیاد و زیادتر می کند و به اینکه چطور می خواهد به آن رویا برسد هرگز فکر نمی کند.

بنابراین در این حالت ارتعاش درونی این فرد باعث جریان حرکت نیروهای کیهانی برای تحقق رویایش می شود و تمام کائنات دست به دست هم می دهد تا راه را برای رسیدن او به رویا یش باز کنند. طبیعت تمام ابزارها، انسان ها و شرایط لازم را در مسیر او قرار می دهد تا آرام آرام او به رویایش برسد.

 بزرگ ترین دغدغه مردم در همین قسمت دوم است که مشخص می کند آنها به رویای شان برسند، یا نه! خیلی از مردم چون راه رسیدن به رویاها ی شان را نمی دانند، باور می کنند که نمی توانند آن را داشته باشند. در صورتی که راه رسیدن به رویاها مربوط به ما نیست. این بخش مربوط به خداوند یا کائنات است.

در دوره راه رسیدن به رویاها من راز رسیدن به خواسته ها و رویاها را، از تجربه های خودم به شما خواهم گفت. این که همه ی مردم بدون استثناء زندگیِ در رفاه و راحتی را دوست دارند، سلامتی و ثروت را دوست دارند و می تواند رویای هر فردی در این دنیا باشد، که یک زندگی رویایی و در رفاه را داشته باشد، اما چه رازیست که فقط تعداد اندکی از آدم ها می توانند رویاهای شان را زندگی کنند.

ما یک قاعده ای در دنیا داریم که این قاعده می گوید: اگر کاری یا عملی یا خواسته ای را در دنیا فقط یک نفر توانسته است انجام داده باشد یا به آن رسیده باشد، هر فرد دیگری که بخواهد به آن خواسته یا رویا یا آن کار برسد می تواند. به شرط آنکه همه ی کارهایی که آن فرد انجام داده و هر باوری را که او داشته است، وی هم داشته باشد و انجام دهد.

انسان آنقدر موجود عجیب و قدرتمندی است که انجام هر کاری از عهده اش بر می آید. تنها مانع برای انجام ندادن کارها، موانع ذهنی یا باورهای نادرست او در مورد خودش است، نه جای دیگر. این باورها و موانع ذهنی همیشه او را از انجام کارها و یا احتمال شکست ها می ترسانند.

اما همین که آدم ببینه کاری که خودش دوست داشته انجام بده ولی همیشه می ترسیده رو، کس دیگه ای تونسته انجام بده، انگاری آن مانع ذهنی سست تر می شود و می شکند و فرد می تواند باور کند که پس من هم می توانم، پس من هم این توانایی را دارم. و این مشاهده کردن ها و شنیدن ها می توانند الهام بخش هر فردی باشند که دوست دارد آن کار را انجام دهد.

بنابراین وقتی ما داستان زندگی انسان های موفق را در هر حوزه ای می خوانیم از اینکه آن ها توانسته اند کارهای غیر معمولی را انجام دهند و موفقیت های زیادی کسب کنند، به وجد می آئیم و هم زمان در ما دو اتفاق می افتد. اتفاق اول رویا شکل می گیرد و اتفاق دوم باورمان می شود که می توان به آن رویا رسید. دلیلش هم این است که فرد دیگری با شرایط ما توانسته اس به آن برسد.

البته با یک بار دیدن و یک بار شنیدن ذهن ما باور پیدا نمی کند، در ابتدا کمی مقاومتش می شکند و نرم تر می شود، حال وقتی بتوانیم فرد دیگری را دوباره پیدا کنیم که او هم با شرایطی یا دانشی یا استعدادی مثل ما یا پایین تر و کمتر از ما، توانسته کار مورد علاقه ما را انجام دهد و در آن موفق شود، ما باز بیشتر بارومان می شود که پس من هم می توانم.

پس وقتی ما رویایی داریم که راهی برای رسیدن به آن پیدا نمی کنیم، خیلی طبیعی است. چون ما مسئول پیدا کردن راه ها نیستیم و آن وظیفه خداوند است که از طرق مختلف ما را هدایت می کند و راه را به ما نشان می دهد.

اما برای اینکه بتوانیم به ذهن مان بقبولانیم یا او را متقاعد کنیم که ما هم می توانیم به رویاهای مان برسیم، بهترین ابزار پیدا کردن آلگوهایی مناسب است که توانسته اند آن کارها را انجام دهند.

هر چقدر تعداد افراد بیشتری را پیدا کنیم که آن کارها را انجام داده اند و داستان های موفقیت شان را بخوانیم یا گوش کنیم، باورمان به خودمان و به رسیدن به رویای مان بیشتر و بیشتر می شود. انگاری آن قفلِ «نشدن» در ذهن مان می شکند و جایش را به «شدن» می دهد.

حال من شرح حال کوتاه و خلاصه ای را از بیست زندگی شخصی ام و آنچه در این بیست سال بر من گذشته، آنچه انجام داده ام و آنچه انجام نداده ام و چگونگی فکر کردنم، چگونگی باور کردنم و چگونگی رفتار کردنم را برای رسیدن به رویاها یم در ادامه برای تان می نویسم.

می توانید مطالعه کنید، یا در دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها شرکت کنید، تا به هزاران کلید گم شده در مسیر رویاها ی تان پی ببرید. مطمئنم زندگی من هم می تواند الهام بخش کسی باشد که شرایط اکنونش مثل شرایط چند سال پیش من است.

پیشنهاد می کنیم قسمت یازده، دوازده و سیزده سریال آموزشی امپراطوری عشق رو ببینید

 

سید ضیاء حسینی هستم، همیشه آدم رویا پردازی بودم. خیلی سال پیش در راه رسیدن به رویاهایم، در اثر یکسری اشتباهات ورشکست شدم، تمام زندگی ام را یکجا از دست دادم و به زیر صفر رسیدم. بخاطر این تجربه ی به ظاهر تلخ و اینکه اولین بار بود این حجم از مشکلات بر من وارد شده بود، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود، بنابراین از شدت ترس و نگرانی، خیلی زود به بیماری افسردگی شدید گرفتار شدم.

آنچنان بیماری من شدت داشت که چندین بار تا حد خودکشی پیش رفتم. آن روزها شاید زندگی ام را تمام شده می دیدم و هیچ روزنه امیدی به هیچ جا نداشتم. پس از گذشت دو سال از ورشکستگی و روزهای سختی که داشتم، روزی تصمیم گرفتم مجددا از زیر صفر شروع کنم.

از شهر به روستا برگشتم و ستارت کاری را در روستا زدم. یک سالی را با آزار و اذیت های زیاد و فشار طلب کارها صبوری کردم و سرانجام از سال دوم آرام آرام زندگی من شروع به تغییر و شکل گرفتن کرد.  چهار سال بعد تمام چیزهایی که از دست داده بودم را دوباره بدست آوردم.

بعد از آن همه بالا و پایینی هایی که در زمان ورشکستگی، حتی بعد از آن داشتم، سرانجام توانستم از تجربه های گذشته ام استفاده کنم و بدون هیچ سرمایه اولیه ای، حتی با چهل میلیون بدهی در سال 1380، شرایط را به طرز باور نکردنی برای خودم تغییر دهم.

در سالهای بعد به سرعت از نظر مالی رشد کردم و به جایگاه خیلی خوبی در آن حوزه کاری رسیدم. ماشین خریدم، دوطبقه مغازه شیک و مدرن درست کردم، مغازه ام هرچه لوازم برای فروش یا خدمات نیاز داشت را تهیه کردم، انبار مغازه ام پر از جنس شده بود و من هیچ دغدغه مالی نداشتم.

همیشه هر طور که دوست داشتم خرج می کردم، هر جا دوست داشتم مسافرت می رفتم و به نوعی آنطوری که دوست داشتم لذت می بردم، ولی همچنان بیماری افسردگی با آن بدبیاری ها، بدحالی ها، اضطراب ها، بی قراری ها و عدم آسایش و آرامش با من بودند و تا سال ها بعد من همچنان برای دردهایم دارو مصرف می کردم.

 اگر با دید آن زمان خودم و با دیدی که اکثر مردم به زندگی نگاه می کنند، به زندگی ام نگاه کنم (خیلی از مردم همه چیز را قربانی پولدار شدن می کنند) شرایط واقعا برای من عالی و فوق العاده بود.

سیستم کاری ام روی غلطک بود، مشتری به اندازه کافی داشتم، اعتبار داشتم، دوستای خوب داشتم، خانواده خوب داشتم وضع مالی خوب داشتم و تا آن روز هر چیزی که می خواستم برای خودم خلق کرده بودم.

 اما انگاری این وسط هنوز جای خالی یک چیزی در زندگی ام احساس می شد. چیزی در لایه های زیرین وجود من همچنان ناراضی بود، طوری که هیچ میزان درآمدی هم نمی توانست آن را راضی کند. یک خلع و کمبودی را احساس می کردم که برایم گنگ و مبهم بود و نمی توانستم بفهمم که چی هست. یک خلاء، یک رویای ناشناخته، یک گمشده پنهان، یک چیزی دور از ذهن و تصور و درک من!

هر چه سعی می کردم واقعی شاد باشم نمی شد، هر چه سعی می کردم واقعی بخندم نمی شد، هر چه سعی می کردم ببینم چی راضی ام می کند، به چیزی نمی رسیدم. حتی طوری شده بودم که همیشه دنبال بهانه ای بودم برای گریه کردن.

البته نه گریه ای که از سر عجز و ناتوانی و بدبختی باشد، بلکه گریه ای که از عمق وجودم می آمد، شاید می خواست راه را برای بروز کردن و پدیدار شدن چیزی در درونم باز کند، چه بسا که من اصلا در انتظار بروز چیزی نبودم. به این دلیل که اصلا عقلم به اینجاها قد نمی داد.

تا اینکه همین موضوع عامل و باعث شد من در پی کشف آن گمشده درونی خودم باشم. نمی دانم چطوری شد، ولی به طرز عجیبی من علاقمند شدید به تنهایی شدم و در کنار آن علاقمند شدید به طبیعت و کوه رفتن. حتی برای کوه رفتن هم میل به تنها رفتن داشتم.

ذاتا من آدمی هستم که از یک جا ماندن و در یک کار تکراری ماندن خسته می شوم. کار روتین روزانه و ماهانه را دوست نداشتم و همیشه به دنبال تنوع و متفاوت بودن بودم. در آن زمان هم طوری شده بودم که بشدت به دنبال چالش جدید بودم. چیزی که بقیه بهش میگن دردسر!

همین امر باعث شد من آن مغازه امن خودم، که مثل یک خط تولید همه چی سر جای درستش قرار گرفته بود و در راحت ترین حالت برای من کسب درآمد می کرد را به دست فروشنده بسپارم و خودم برای کسب تجربه و چالش های جدید راهی تهران شوم. کاری که پر از ترس و پر از ناشناخته بود.

در تهران وارد فضاهای بیزینسی زیادی شدم، تجربه های زیادی کسب کردم، هزینه های زیادی هم پرداخت کردم، در کنار آن نقاط ضعف زیادی در خودم شناسایی کردم که در دوره بصورت مفصل آن را صحبت می کنم.

ظرف سه چهار سال کسب و کارهای زیادی را وارد شدم و تمام تلاشم را کردم که خودم را راضی کنم، اما انگاری باز هم انجام هیچ کدام از این کارها، آن خلاء درونی من را درمان نکردند و پاسخگوی نیاز من نبودند.

هر چند از دید آگاهی امروزم، تمام آن تصمیم ها و آن تجربه ها با خود دلیلی به همراه داشتند و راه را برای رسیدن من به رویاهایم هموار می کردند، ولی من از این قانون و از این چیدمان چیزی بلد نبوده و آگاهی نداشتم.

 تا اینکه در حین این تجربیات جدید، یکسری اتفاقات به ظاهر تلخ شروع به افتادن کرد که چهره ظاهری خوبی برایم نداشت و در آن زمان بسیار اذیت کننده بود.

اما بعدها مشخص شد که همان تجربه های به ظاهر تلخ از درون پاداشی را در خود داشتند، که من را رشد دادند و من کلی بزرگ تر شدم، هم مسیر را برای من باز کردند و باعث و بانی این شدند که سرانجام آن گمشده ام را پیدا کنم .

به لطف خدای مهربان بعد از عبور از این همه چالش و پرداخت هزینه، خسارت و تجربه های زیادی که داشتم، توانستم به آن راز در خودم دست پیدا کنم. همان چیزی که در خوشی ها و شادی های زودگذر یا داشتن پول به دنبال آن بودم و نمی دانستم چیست و کجاست! آن راز این بود که:

من بر خلاف ظاهر سالمی که داشتم (چه جسمی و چه شکل ظاهری زندگیم) دروناً و روحاً سخت بیمار بودم، بدون اینکه بدانم یا بپذیرم که مشکل دارم.

من احساس لذت بردن از زندگی و از این همه موهبت و نعمت الهی را به کلی از دست داده ام، بدون آنکه بدانم بهتر از این هم هست و بهتر از این هم می شود زندگی کرد. در یک جمله، من با داشتن آن همه فراوانی نعمت، احساس خوشبختی نداشتم.

آنچه من بعنوان لذت، از دوران کودکی تا به آن روز آموخته بودم و می شناختم همگی لذت های آنی و زودگذری بودند که ریشه در من نداشتند، خیلی زود می آمدند و خیلی زود هم می رفتند. بزرگ ترها به من زندگی را اینطوری معنا کرده بودند.

با یک خبر خوشحال کننده خوشحال می شدم و به محض اینکه موردی خلاف میلم پیش می آمد تمام آن خوشحالی ها از بین می رفت، چون عمق نداشت. من می دیدم که همه ی مردم همین شکلی زندگی می کنند. یعنی این الگوی فکریِ نادرست و سطح پایین که خبر از نوع زندگی سطح بالاتر ندارد خیلی واضح در کل دنیا رایج و پذیرفتنی است.

آن روزها من از قانون طبیعت، از قانون جذب و از قوانین خداوند چیزی نمی دانستم. بخاطر همین عدم آگاهی، تمام حواس و تمرکزم بر روی نخواسته ها و نداشته ها و کمبودها بود و در یک سطح انرژی بسیار پایین و منفی قرار گرفته بودم. بنابراین آنچه رخداد منفی و انسان منفی بود را، مثل جاروبرقی به سمت خود و زندگی ام جذب می کردم.

تمام کسانی که آن دوران با من بودند، همگی از جنس فکر خودم بودند، ماها همگی آدم هایی بودیم نالان، که همیشه از ناامیدی، نارضایتی از شرایط، از جامعه و غیره شکایت داشتیم. همگی ما فکر می کردیم این احساس های بد، تجربه های بد و رخدادهای بد زندگی مان تقصیر عوامل بیرونی مثل: مردم دیگر، مسئولان حکومتی، پدر و مادر و … هستند.

در عین حال همگیِ ما این ناراحتی ها و نارضایتی ها را طبیعی و جزئی از زندگی می دانستم و در پی بهتر شدنش نبودیم، به این دلیل که، نمی دانستیم می شود بهتر زندگی کرد و از طرفی همه ی آدم های اطراف ما هم، به همین شکل زندگی می کردند و آن ها تایید می کردند که همینی که هست درست است و برای همه است.

اما بعد از پیدا شدن آن افق و روشنایی در زندگی ام، تازه متوجه شدم که آنچه ما تا به آن روز به عنوان زندگی می شناختیم و تجربه می کردیم، فقط اسمش زندگی بود، آن زندگی نبود، آن زنده ماندن بود.

ماها همگی صبح تا شب می دویدیم که لقمه نانی پیدا کنیم که از گرسنگی نمیریم. در همین حین باید حواس مان می بود که مرتکب گناهی نشویم که خداوند جزای ما را خواهد داد. حال آنکه نه آن گناه ها، گناه بود و نه آن خدا، خدایی بود که واقعیت داشت و باید می شناختیمش.

از صبح تا شب اینقدر احساس ترس، احساس یاس و ناامیدی احساس کفر، احساس گناه، احساس بی کفایتی، احساس بدبختی و حس های بد به ما انتقال داده می شد که نای زندگی کردن را از ما می گرفت. در واقع ماها همگی مُردگانی بودیم متحرک، و فقط زنده بودیم و بس!!! (توضیح اینکه: این الگوی فکریِ نازیبا، ناجالب و نادرست، بسیار رایج و باعث افتخار در جامعه ما می باشد)

خلاصه اینکه بعد از مدت ها، وقتی من از درون این تضادها و چالش های نسبتا سخت عبور کردم، رفته رفته به آگاهی های بیشتر و بهتری دست یافتم و بصورت کاملا واضح و مشهود متوجه اتفاقات و انقلابی درونی در خودم شدم. متوجه قدرت های بی حد و مرز در خودم شدم، البته نه بعنوان یک انسان خاص، بلکه بعنوان کسی که در جستجوی کشف خودش بود، داشت بیشتر با خودش آشنا می شد.

تمام انسان های روی زمین از این قدرت خارق العاده در خود برخورداند و می توانند هر کار غیرممکنی را ممکن کنند، البته شرط اول آن پذیرفتن و باور کردن این موضوع هست و شرط دوم پرداختن بها و هزینه و قربانی برای آن چیزی که خواستار تحققش هستن.

بعد از اینکه من انقلابی درونی را در خود احساس کردم آنقدر همه چی تحت تاثیر قرار گرفته بود که از یک جا به بعد با دیدن معجزات خیلی بزرگ تر در زندگی ام روبرو شده بودم.

با ممکن کردن کارهای غیرممکن از نظر آن زمان خودم و از نظر بقیه روبرو شدم. با پیش آمدهای رگباری مثبت روبرو شدم. تمام آدم بدها و شرایط بد داشت از زندگی من دور می شد و همه چی معجزه وار رخ می داد و این اتفاقات باعث باورپذیرتر شدن نگاه جدید من به زندگی می شد.

در ابتدا نور بسیار کمی در حد یک احساس آرامش و سکون، یک خیال جمعی، یک بی تفاوتی، یک گذشتن و رها کردن در وجودم احساس می کردم، البته بدون آنکه زیاد آن را بشناسم یا درک کنم.

سپس همان تفکر و نگاه جدید را ادامه دادم، آن را دنبال کردم و ادامه دادم، تسلیم نشدم، جا نزدم، از پرداخت هزینه نهراسیدم، به حرف کسی گوش نکردم، دلسرد نشدم و آنقدر آن نور ملایم را پیگیری کردم و ادامه دادم، تا سرانجام به یک روشنایی وسیع تر و عظیم تر دست پیدا کردم.

بعد از بیرون آمدن از آن باتلاق و تاریکی گذشته ام، و یافتن راه روشن و آشنا شدن با قوانین جهان هستی تازه به این آگاهی رسیدم که من می توانم آنطور که دوست دارم زندگی کنم، من می توانم آنطوری که دوست دارم زندگی ام را خلق کنم و به شکل دلخواه خودم آن را بسازم.

بعد از شناخت بیشتر خداوند و قوانین جهان، تازه متوجه شدم که عه عه عه عه خدا تمام ابزار لازم را برای من و یا هر کس دیگری به رایگان در اختیار او قرار داده و انسان می تواند با آگاه شدن و یادگیری قوانین خداوند و استفاده از ابزارهای رایگانی که در اختیارش است، هر آنچه را که دوست دارد بسازد و خلق کند.

تازه متوجه شدم هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده ای برای من و هیچ کس دیگری نوشته نشده، من محکوم به هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده ای نیستم، من محکوم به بدبخت بودن نیستم، من محکوم به بیمار بودن نیستم، من محکوم به ریاضت و درد کشیدن نیستم.

تازه متوجه شدم تمام صددرصد سرنوشت انسان به دست خودش نوشته و خلق می شود. تازه متوجه شدم هر آنچه در گذشته به من گفته شده بود، همگی دروغی بیش نبود.  

آنچه من در گذشته شنیده بودم و زندگی کرده بودم، با آنچه تازه در حال تجربه کردنش بودم، فاصله ای بین سیاره ای داشت. کاملا با آگاهی های جدیدم در تضاد بود و نتایج آن هم برایم ملموس و آشکار بود.

در اینجا می توانید فاکتورهای اصلی برای رسیدن به رویاها را مطالعه کنید

حالا من آن راز و آن گمشده درونی ام را یافته بودم، همان چیزی که برای آشکار شدن خودش دائما در درون من فریاد می زد، من را به چالش می کشید تا او را بفهمم و بشناسم ولی من زبانش را نمی شناختم و او را درک نمی کردم و راه های زیادی را برای رسیدن به آن پیموده بودم .

 بعد از کشف این بُعد از خودم، انگاری تمام وجود من خالی شده بود از آن همه سنگینی، از آن همه خلع. از آن همه استرس و اضطراب، از آن همه بی قراری و بی خوابی. آنقدر سبکبال شده بودم که درست مثل یک پروانه شوق پرواز بهم دست داده بود.

البته بعد از کشف این موضوع، در ابتدا کلی از دست گذشته ی خودم، از دست اشتباهاتم، از دست عذاب ها  و دردهای بی دلیلی که کشیده بودم عصبانی شده بودم و حرص می خوردم، که چرا من زودتر به این موضوع نرسیدم، اما بعدها به این آگاهی رسیدم که همه ی آن گذشته من پیش نیاز امروز من بوده است. (بدون شک)

وقتی که قوانین را متوجه شدم، دلیل تمام آن ورشکستگی ها، بیماری ها، تصادفات، بدبیاری ها، سنگ از آسمان باریدن ها و همه و همه فقط خودم بودم و بس!

همگی آن پیش آمدها بخاطر شنیده های نادست، تعلیم های نادرست، نگاه های نادرست و باورهای معیوب، غلط و محدود خودم بوجود می آمدند و هیچ کسی مسئول و مقصر بوجود آمدن شان نبود. برای همین من آن زندگی تا به آن حد سخت را برای خودم ساخته بودم.

وقتی متوجه شدم که من توانایی راحت زندگی کردن، راحت پول در آوردن، راحت به رویا رسیدن، لذت های عمیق بردن، سلامت بودن، شاد بودن، ثروتمند بودن، رابطه خوب داشتن و لیاقت ارتباط عالی با خداوند داشتن و هر چیز دیگری که خواستار آن هستم را دارم و برایم مقدور است، بر آن شدم که آگاهانه زندگی ای که دوست دارم را واضح مشخص کنم، از قوانینی که یاد گرفته ام استفاده کنم و آن را خلق کنم.

سپس با استفاده از قوانینی که تازه کشف کرده بودم و عمل کردن به آن، در ابتدا توانستم در مدت زمان کمتر از دو سال ریشۀ آن بیماری افسردگی و تمام بیماری های جسمی و روحی ام را بدون مصرف هیچ دارویی از بین ببرم و زندگی ام را در جهت آن چیزی قرار دهم که همیشه آرزویش را داشتم. (یعنی احساس خوشبختی)

هدایت من به این مسیر زیبا و یادگیری و عمل به این قوانین، آنچنان تغییری در من و در زندگی ام ایجاد کرد که پذیرفتن آن برای کمتر کسی قابل باور بود، حتی نزدیک ترین افراد زندگی ام!

این تغییر در دیدگاه، در رفتارها و در باورهای من، من را از آن زندگی کورکورانه و در تاریکی مانده ام، به زندگی ای در شفاف ترین و روشن ترین حالت ممکن هدایت کرد. زندگی ای باز، راحت، بدون استرس، توأم با عشق، لذت، شادی، شناخت و آگاهی.

کشف جدیدم به همراه تغییر باورهایم خیلی زود، من را از زندگی در یک روستا در یک شهرستان، به زندگی در یکی از بهترین شهرهای کشوری دیگر که در گذشته آرزوی دیدن آن را داشتم هدایت کرد.

همین جابجابی و مهاجرت من به ترکیه، که از طریق هدایت خداوند و دستانش بود، بیش از سیصد آرزوی کوچک و بزرگ من را محقق کرده بود. اکنون در حال حاضر در حال سپری کردن زندگی ای هستم که همیشه رؤیای آن را داشتم. (غیر قابل باور و غیر قابل تصور)

بعد از شناخت این قوانین و عمل به آنها در طی سالیان گذشته، اکنون به خیلی از رویاهای گذشته ام رسیده ام، چیزی که هیچوقت تصورش را نمی کردم و امروز که با شما صحبت می کنم در مورد چیزی حرف می زنم که برایم نتیجه داشته است، نه فقط در حد حرف زدن باشد.

 وقتی که من نتایج دلخواهم را کسب کردم و اینقدر زندگی را زیبا، معنادار و هوشیار زندگی کردم، تصمیم گرفتم مراحل آغاز تا رسیدن به این نتایج را با همه ی جزئیات در اختیار علاقه مندان قرار دهم تا آن ها بتوانند با استفاده از تجربه های من راه رسیدن به رویاهای شان را کوتاه تر، راحت تر و کم هزینه تر طی کنند.

مطمئنم دوره آموزشی پیش روی شما، درست همانی است که سال ها به دنبالش بودید، اسراری را از طریق شنیده های این دوره در خودت کشف خواهی کرد، به رازهایی در مورد خودت پی خواهی برد که حتی الان تصورش را هم نمی توانی بکنی. درست مثل گذشته من!

اولین پیشگویی و مژده ای که می توانم به تو دوست خوبم بدهم، همین است که تو الان در حال خواندن مطالبی هستی که سهم هر کسی نمی شود و فقط به دست نیازمندش می رسد و این یعنی معجزه الهی برای آغاز یک سفر، درست در زمانی که خواسته بودی و درست در زمانی که به آن نیاز داشتی.

من این اتفاق را اتفاقی نمی دانم، آن را پاسخی به نیاز تو از طرف خداوند می دانم که همانا هدایت خداوند است. تو باید آن را بعنوان نشانه ستایش کنی، پیگیر باشی و رهایش نکنی. چنان که قبلا هم گفتم، من آن نور خیلی ملایم را رها نکردم و ادامه دادم و ادامه دادم تا به آن نور اصلی رسیدم.

 اگر تو دوست خوبم مشتاق الهام گرفتن از رفتارها، باورها و نتایج شگفت انگیزِ در مسیر تحقق رویاهای من هستی، می توانی در این دوره فوق العاده شرکت کنی و با ما در این مسیر زیبا همراه شوی.

با آرزوی خوشحالی، تندرستی و رسیدن تو به رویاهایت

منتظرت هستم …

سید ضیاء حسینی

فایل صوتی

فایل تصویری

ویژگی های محصولات سفارشی:

  1. تمامی محصولات سفارشی بصورت مادام العمر برای دانشجویان دوره ها، از آپدیت برخوردار هستند.
  2. نتایج محصولات بدون شک قطعی هستند، چنانچه نتیجه دلخواه را نگرفتید، کم و کاستی را در خودتان جستجو کنید.
  3. شما با تهیه یک محصول همه ی آگاهی های مورد نیازت رو بدست نمیاری، هر محصول به اندازه خودش تاثیرگذار است، نه بیشتر!

 

چگونه بهترین نتایج را از محصولات بگیریم؟

  1. بصورت دائم و مکرر فایل ها را گوش کنید.
  2. به تمام آنچه از شما خواسته شده است، مخصوصا در فایل تعهدنامه، عمل کنید.
  3. به نشانه ها توجه کنید و آن ها را بعنوان سرنخ دنبال کنید.
  4. همه چی تدریجی و آرام اتفاق می افتد، از شتاب کردن و رد شدن از تمرینات خودداری کنید.
  5. در ابتدا ممکن است شاهد اتفاقات جدید و معجزه واری در زندگی تان باشید، هیجان زده نشوید و احیانا توهم دانستن هم نزنید. ( تجربه های ما و دوستان نشان داده است انسان خیلی زود متوهم میشود و در همان ابتدا این احساس که کل قاعده بازی را یاد گرفتم به او دست می دهد، فریب می خورد و مسیر را رها می کند) هوشیار باشید.
  6. خودتان را با هیچ کسی مقایسه نکنید، فقط با دیروز یا ماه قبل خودتان مقایسه کنید و متوجه رشدتان باشید.
  7. تا قدم اول را بر ندارید و کارهای قبل را انجام ندهید، کارهای بعد را نمی دانید.
  8. هر کجای صحبت هایی که می شنوید مقاومت بیشتری داشتید، آنجا را بیشتر کار کنید، آنجا همان نقطه نگه دارنده شماست که باید رفع شود.

امتیاز و دیدگاه شما را دوست داریم، به رشدمان کمک می کند

35 reviews for دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها

  1. مریم طیبی

    مریم طیبی

    سلام ودرود فراوان به استاد عزیز.
    فایل اول دوره رویاها رونگاه کردم سرشار از آگاهی بود.
    استاد توی این فایل از دوران کودگی خودشون صحبت کردند وردپای قانون رو در گذشته توضیح دادند .واینکه تجربه دوران کودکی وکمک هایی که به پدرشون در انجام کارها میکردند باعث شد تا تجربه وخلاقیتی باشه برای آینده شون واینکه خیلی از ترسهاشون بریزه وخلاق بشند توی کارها واینکه درمورد رسیدن به خواسته صحبت کردند وخود استاد در کودکی واز روی نا آگاهی برای رسیدن به دوچرخه از قانون تصویر سازی استفاده کردند وتونستند اونو به دست آوردند وبعد درمورداهمیت قانون در زندگی صحبت کردند واینکه این قانون هست که در زندگی ما کاربرد داره ومااز اتفاقها وتجربه در زندگی استفاده میکنیم تا آینده خودمونو بسازیم وشکستها به ظاهر شکست نامیده میشوند ولی دراصل تجربه ای هستند برای کسب موفقیت های آینده.

  2. مریم طیبی

    مریم طیبی

    دوره رویاها فایل جلسه دوم .دورود وسلام به دوستان عزیز
    فایل دوم از دوره رویاها درباره این بود که هر آدمی رویا وخواسته ای دارد واین خواسته ها از دل کمبود ها وچالش ها بیرون می آید ومسیر هرکدام از ما برای رسیدن به این خواسته ورویا متفاوت است وهرکدام ما باید مسیر جدا با تضادها وچالش های متفاوتی را طی کنیم وقطعا بهای متفاوتی را باید بپردازیم .
    وجهان هستی هم در مسیر ما از ما آزمون وچالش،متفاوتی را میگیرد.یعنی هرکس باتوجه به خواسته وتضادی که دارد چالش متفاوتی را دریافت میکند.
    وسالها زمان میبرد تا به خواسته خودمان برسیم چون باید برای رسیدن به خواسته هایمان تغییراتی در باورهاوافکارمان ودیدگاههایمان بدهیم وبه دیدگاه ودرک جدیدی برسیم.وبه نوعی اندازه خواسته مان شویم وگرنه حتی اگر درموقعیت آن خواسته قرار بگیریم برای ما سودی نداره وحتی ممکنه ضربه بخوریم ودرجابزنیم.برای خواسته ها باید ظرفیت پذیرش راهم در خودمان ایجاد کنیم .وبدانیم که چه خواسته ای را میخواهیم واز کجا باید برای رسیدن به آن شروع کنیم وکجا وچه زمانی درآن خواسته قانع میشویم .وبعد بهای رسیدن به آن را بپردازیم.
    ودرمسیر ما ایده ها می آیند .وگاهی ممکن است که ما حتی با ایده هایی که برای ما می آیند موافق نباشیم ویادر ظاهر مسخره به نظر بیاییند ولی نباید اهمیت بدهیم وباید حرکت کنیم.
    ودرادامه درمورد قانون صحبت شد که ما هرچه بیشتر قوانین الهی رادرک کنیم وعمل کنیم به موفقیت بیشتری دست پیدا میکنیم.وبگردیم به دنبال علاقمندی ها وچیزهایی که مارا راضی میکنند این ها همان شاه کلیدهای رسیدن به موفقیت هستند که مارا به رسالتمان نزدیک ونزدیکتر میکند.واین همان خوشبختی درونی است وامکانات ووسایل ابزاری هستند که مارا از بیرون راضی میکنند اما خوشبختی از درون ما سرچشمه میگیرد.وچون هیچکس در سرجای واقعی خودش نیست احساس خوشبختی نمی کند.

  3. مریم ایرانمنش

    مریم ایرانمنش (خریدار محصول)

    به نام خالق عشق و زیبایی
    دوره راه رسیدن به رویاها، راه رسیدن مرا به رویاهایم آسان نمود!

    استاد بزرگوار و دوستان عزیزم که در حال خواندن کامنت من هستید، می خواهم فریاد بزنم تا همه شما در هر کجای جهان که هستید، صدای خوشبختی مرا بشنوید!
    می خواهم بدانید که من مریم ایرانمنش، اگر اکنون در حال زندگی کردن، در رویاهایم هستم، جرقه آن، از اینجا و از این دوره شگفت انگیز شروع شد!
    دوره ای که شاید در نگاه اول، فقط یک داستان یا سریال جالب به نظر برسد ولی وقتی عینک آگاهی را به چشم بزنیم، می توانیم نکات اگاهی دهنده، آموزنده و شاه کلیدهای موفقیت بسیاری را از درون آن بیرون کشیده، درک کرده و با عمل کردن به آنها، خود را در مدار رسیدن به خواسته های خود قرار دهیم!

    آه آه کاش می دانستید این دوره با من چه کرد! من که جرات نداشتم تا در پایتخت کشور خودم بروم و آنجا زندگی کنم، حالا چند روزی هست که در شهر زیبای ملبورن در کشور استرالیا در حال زندگی کردن هستم! و این رویای گذشته، اکنون حقیقت زندگی من است! حقیقتی بسیار زیبا و دلچسب!
    روزی که این ایده برای من شکل گرفت، هیچ راهی برای دستیابی به خواسته خود نمی دیدم، هیچ روزنه ای برای مهاجرت و حتی صحبت درباره آن وجود نداشت!
    ولی من این رویا را در ذهن خود کاشتم، از بذری که کاشته بودم مراقبت کردم، آن را آبیاری کردم، به آن غذا و مواد مغذی لازم فرستادم، و این بذر آرام آرام رشد کرد، جوانه زد، سبز شد، بزرگ شد و اکنون آن بذر کوچک، محصول داده است!
    من منتظر محصول دادنش بودم ولی انگار بقیه آدم ها و اطرافیان من، بسیار شگفت زده و متحیر شده اند که چطور؟ چگونه؟ کی؟ و ….
    و پاسخ همه سوال ها اینجاست. در سایت استاد ضیاء عزیز. در دوره های ایشان.
    و من خدا را شاکرم که مرا به این مسیر زیبا هدایت کرد تا با استفاده از آموزشهای استاد عزیزم، بتوانم وارد مسیر نور شوم و رویاهایم را به حقیقت تبدیل کنم.

  4. زهره رضایی

    زهره رضایی

    سلام درود به استاد مهربونم
    خوشحالم که چنین استاد دلسوزی دارم و اموخته های خود را در اختیار همه ما میگذارد درسته ما در هر شرایطی که زندگی میکنیم خواسته و رویای ما در گذشته بوده من در زمان گذشته خانه پدری حیاط بزرگی داشتیم که من برای تمیز کردنش همش غز میزدم و میگفتم خونه باید کوچک باشه به بشه به راحتی تمیزش کرد و بعد از ازدواج خونه من کوچک بود و حیاط کوچکی داشت ومن هم ناراحت بودم و پدرم همش بهم یاد اوری میکرد که زهره یادته خونه کوچک میخواستی و الان متوجه این میشم که خودم درخواست خونه کوچک داده بودم دقیقا همینه استاد ممنون

  5. مریم طیبی

    مریم طیبی

    سلام ودرود فراوان به استاد گرامی ودوستان خوبم فایل 17 رویاهارو گوش دادم بسیار عالی بود .
    درمورد روبروشدن با ترس ها بود ودرمورد تمرین رفع خجولی که خیلی جالب بود من خودم اخیرا برای ترس از تاریکی اقدام کرده بودم خیلی لذت بخش بود اینکه ازته قلبم میخواستم مواجه شوم ولی همزمان مغزم هم وارد شده بود ودر یک جدال بین قلب ومغز بودم .اما باتمام وجود دلم میخواست قلبم پیروز بشه .
    منم درست مثل استاد اون شب قدم در تاریکی گذاشتم ودرسته شاید نتونستم از اون لذت ببرم اما همین که اقدام کردم وقدم گذاشتم برای شروع من خیلی لذت بخش بود
    احساس خوبی بود که تجربه اونو واقعا دوست داشتم وامیدوارم روز به روز بیشتر وآگاهتر بشم وباترسهای بیشتری مواجه بشم

دیدگاه خود را بنویسید