خدا در زندگی | احساس حضور
خدا در زندگی. خداوند به اندازه درک و باور ما در زندگی جاری میشود
قسمت هجدهم سریال آموزشی امپراطوری عشق
سالهاست انسان در تلاش است به این پرسش پاسخ دهد که خداوند چیست، کجاست و چگونه میتوان او را شناخت.
اما شاید پرسش مهمتر این باشد:
خدا در زندگی ما چه جایگاهی دارد؟
بسیاری از انسانها به خداوند باور دارند، اما تجربه حضور خداوند در زندگی آنها با یکدیگر متفاوت است.
برخی خدا را فقط در زمان مشکلات به یاد میآورند.
برخی فقط در مکانهای مقدس به دنبال او میگردند.
برخی خدا را در تمام لحظههای زندگی احساس میکنند.
و برخی دیگر گویی میان خود و خدا فاصلهای بزرگ میبینند.
چرا این تفاوت وجود دارد؟
یکی از زیباترین پاسخها را میتوان در این نگاه پیدا کرد:
خداوند همه چیز میشود همه کس را، اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید.
این جمله به ما یادآوری میکند که خداوند محدود نیست، اما درک ما از او ممکن است محدود باشد.
به همین دلیل موضوع این جلسه درباره خدا نیست.
بلکه درباره ظرفیت انسان برای درک حضور خدا در زندگی است.
خداوند محدود نیست، اما درک ما محدود است
یکی از اشتباهات رایج انسان این است که تصور میکند خداوند همان چیزی است که او درباره خدا میداند.
در حالی که میان خداوند و تصور ما از خداوند تفاوت بزرگی وجود دارد.
کودکی که هنوز شناخت محدودی از جهان دارد، خدا را به شکلی میبیند.
نوجوان، تصویری دیگر دارد.
انسانی که سالها مطالعه، تفکر، تجربه و خودشناسی کار کرده است نیز درک متفاوتی پیدا میکند.
خدا تغییر نکرده است.
درک انسان تغییر کرده است.
این موضوع را میتوان با مثال سادهای توضیح داد.
فرض کنید به کنار اقیانوسی عظیم میروید.
یک نفر با قاشق از آن آب برمیدارد.
نفر دیگر با یک لیوان.
و فردی دیگر با یک سطل.
در هر سه حالت، آب از یک منبع آمده است.
اما میزان دریافت متفاوت بوده است.
در موضوع خدا در زندگی نیز شرایط مشابه است.
هر انسانی به اندازه ظرف آگاهی، فهم و آمادگی خود از حقیقت بهره میبرد.
شاید یکی از بزرگترین رنجهای انسان این باشد که همواره تلاش کرده بینهایت را در ظرف محدود ذهن خود جای دهد.
انسان دوست دارد همه چیز را تعریف کند.
برای همه چیز نام بگذارد.
برای همه چیز مرز مشخص کند.
اما خداوند از جنس مفاهیمی نیست که بتوان او را در قالب چند تعریف و چند جمله محدود کرد.
دریا را نمیتوان داخل یک لیوان جا داد.
آسمان را نمیتوان در یک قاب کوچک محصور کرد.
و خداوند را نیز نمیتوان در تصویری که ذهن ما ساخته است محدود نمود.
گاهی انسان سالها با تصویری از خدا زندگی میکند که در کودکی آموخته است.
خدایی که شاید بیشتر از آنکه از عشق ساخته شده باشد، از ترس ساخته شده است.
خدایی که بیشتر از آنکه بینهایت باشد، شبیه محدودیتهای انسانی شده است.
اما با رشد آگاهی، اتفاق زیبایی رخ میدهد.
انسان کمکم متوجه میشود که خداوند بسیار بزرگتر از تصورات اوست.
بزرگتر از ترسهایش.
بزرگتر از خواستههایش.
بزرگتر از قضاوتهایش.
و حتی بزرگتر از فهم امروزی او.
در این لحظه سفر واقعی آغاز میشود.
زیرا انسان دیگر دنبال تعریف خدا نیست.
دنبال تجربه حقیقتی است که پشت همه تعریفها قرار دارد.
خدا در زندگی انسان چگونه آشکار میشود؟
بسیاری از مردم تصور میکنند حضور خداوند باید با اتفاقات خارقالعاده همراه باشد.
در حالی که در بسیاری از مواقع خدا در زندگی از طریق سادهترین تجربهها آشکار میشود.
در یک آرامش ناگهانی.
در یک الهام عمیق.
در یک فرصت غیرمنتظره.
در یک آگاهی تازه.
در یک بخشش.
در یک محبت.
در یک پاسخ که درست در زمان مناسب ظاهر میشود.
مشکل این نیست که خدا حضور ندارد.
گاهی مشکل این است که ما به اندازه کافی توجه نمیکنیم.
در جلسات قبل درباره قدرت توجه صحبت کردیم.
انسان آن چیزی را بیشتر تجربه میکند که بیشتر به آن توجه دارد.
اگر تمام توجه ما روی ترسها، نگرانیها و مشکلات باشد، حضور خدا کمتر احساس میشود.
اما هرچه آگاهی بیشتر میشود، انسان ردپای خداوند را در بخشهای بیشتری از زندگی میبیند.
بیشتر مردم منتظر معجزههای بزرگ هستند.
منتظر اتفاقهای غیرعادی.
منتظر نشانههایی که همه چیز را یکباره تغییر دهند.
اما خداوند اغلب در سکوت وارد زندگی انسان میشود.
آرامتر از آنچه تصور میکنیم.
نزدیکتر از آنچه فکر میکنیم.
او را میتوان در لحظهای یافت که انسانی پس از سالها بخشیدن را انتخاب میکند.
در زمانی که کسی در اوج ناامیدی دوباره امید را پیدا میکند.
در لحظهای که یک قلب شکسته دوباره عشق را باور میکند.
در اشکهایی که انسان را سبکتر میکنند.
در آرامشی که هیچ دلیل منطقی برای آن پیدا نمیکنیم.
گاهی خداوند در صدای پرندگان آشکار میشود.
گاهی در نظم ستارگان.
گاهی در نگاه یک مادر.
و گاهی در همان سختیهایی که بعدها میفهمیم بزرگترین معلمان زندگی ما بودهاند.
شاید خداوند بیشتر از آنکه بخواهد خود را پنهان کند، در حال آشکار شدن باشد.
و شاید این ما هستیم که گرفتار شلوغی ذهن شدهایم.
رابطه ایمان و خدا در زندگی
در جلسه ایمان گفتیم که ایمان فقط یک باور ذهنی نیست.
ایمان نوعی اعتماد است.
اعتماد به مسیری که هنوز تمام آن را نمیبینیم.
ارتباط خدا در زندگی نیز با همین موضوع گره خورده است.
انسانی که ایمان عمیقتری دارد، معمولاً حضور خدا را نیز عمیقتر تجربه میکند.
نه به این دلیل که خدا به او نزدیکتر است.
بلکه به این دلیل که او آمادگی بیشتری برای دریافت دارد.
شبیه رادیویی که روی فرکانس درست تنظیم شده باشد.
سیگنال همیشه وجود دارد.
اما دستگاهی که تنظیم نشده باشد، چیزی دریافت نخواهد کرد.
در زندگی نیز حضور خداوند همواره وجود دارد.
اما کیفیت دریافت ما متفاوت است.
و این دریافت تا حد زیادی با آگاهی، ایمان و نگرش ما ارتباط دارد.
ایمان فقط باور داشتن به وجود خدا نیست.
ایمان نوعی زیستن است.
نوعی نگاه کردن به زندگی است.
نوعی اعتماد کردن به چیزی فراتر از آن چیزی است که چشم میبیند.
انسانی که ایمان دارد، لزوماً همه پاسخها را نمیداند.
حتی ممکن است گاهی دچار تردید شود.
اما در عمق وجود خود چیزی را احساس میکند که او را به حرکت دعوت میکند.
گویی در دل تاریکی نوری وجود دارد که هنوز دیده نمیشود اما حضورش احساس میشود.
ایمان پلی است میان انسان محدود و حقیقت نامحدود.
هرچه ایمان عمیقتر میشود، حضور خداوند نیز در زندگی پررنگتر میشود.
نه به این دلیل که خداوند نزدیکتر شده است.
بلکه به این دلیل که پردههای میان انسان و حقیقت کمتر شدهاند.
گاهی خداوند همیشه کنار ما بوده است.
اما ما مشغول چیزهای دیگری بودهایم.
ایمان کمک میکند دوباره نگاه کنیم.
دوباره بشنویم.
و دوباره حضور را احساس کنیم.
خدا در زندگی هر انسان به اندازه ظرف وجودی او آشکار میشود
یکی از زیباترین و در عین حال عمیقترین حقیقتهای زندگی این است که خداوند برای همه یکسان است، اما تجربه انسانها از خداوند یکسان نیست.
خورشید برای همه میتابد.
اما میزان نوری که وارد یک خانه میشود، به اندازه پنجره آن خانه بستگی دارد.
اگر پنجره کوچک باشد، نور کمی وارد میشود.
اگر پنجره بزرگتر باشد، نور بیشتری جریان پیدا میکند.
و اگر تمامی موانع کنار بروند، خانه از نور پر میشود.
موضوع خدا در زندگی نیز شباهت زیادی به همین مثال دارد.
خداوند همیشه حضور دارد.
او نه دور میشود و نه نزدیک.
نه کمتر میشود و نه بیشتر.
آنچه تغییر میکند، ظرفیت دریافت انسان است.
آنچه تغییر میکند، میزان گشودگی قلب انسان است.
آنچه تغییر میکند، سطح آگاهی انسان است.
به همین دلیل است که دو نفر ممکن است در یک جهان زندگی کنند اما تجربه کاملاً متفاوتی از حضور خداوند داشته باشند.
بعضی انسانها فقط در زمان سختی به یاد خدا میافتند.
وقتی مشکلی پیش میآید.
وقتی راهی نمیبینند.
وقتی به بنبست میرسند.
در چنین لحظههایی خداوند را صدا میزنند.
و زمانی که شرایط بهتر میشود، دوباره از آن حضور فاصله میگیرند.
اما برخی دیگر کمکم به مرحلهای میرسند که خدا را فقط در لحظههای بحران نمیبینند.
آنها حضور خدا در زندگی شان را در تمام لحظههای زندگی تجربه میکنند.
در موفقیت و شکست.
در آغاز و پایان.
در سلامت و بیماری.
در فراوانی و کمبود.
در خنده و اشک.
این افراد واقعاً خداوند بیشتری ندارند.
بلکه خدا در زندگی آنها جایگاه عمیقتری پیدا کرده است.
گاهی انسانها میپرسند:
چرا بعضی افراد اینقدر آرام هستند؟
چرا بعضی انسانها حتی در سختترین شرایط امید خود را از دست نمیدهند؟
چرا بعضی افراد احساس تنهایی عمیقی ندارند؟
پاسخ همیشه به شرایط بیرونی مربوط نیست.
در بسیاری از مواقع، آنها حضور خدا در زندگی را به شکل متفاوتی تجربه میکنند.
گویی در درون خود میدانند که تنها نیستند.
گویی احساس میکنند زندگی فقط مجموعهای از اتفاقات تصادفی نیست.
گویی پشت تمام رویدادهای زندگی معنا و حکمتی وجود دارد.
این احساس، نتیجه رشد آگاهی است.
و هرچه آگاهی رشد میکند، تجربه خدا در زندگی نیز عمیقتر میشود.
یکی از دلایل مهمی که بعضی انسانها حضور خدا در زندگی را کمتر احساس میکنند، مشغول بودن دائمی ذهن است.
ذهن دائماً در حال نگرانی است.
دائماً گذشته را مرور میکند.
دائماً آینده را پیشبینی میکند.
دائماً در حال قضاوت کردن است.
انسانی که تمام توجهش درگیر ترسها و تنشهای مداوم است، کمتر میتواند حضور خدا در زندگی را احساس کند.
نه به این دلیل که خداوند دور شده است.
بلکه به این دلیل که سروصدای ذهن آنقدر زیاد شده که صدای حضور شنیده نمیشود.
شبیه فردی که کنار یک آبشار ایستاده اما آنقدر غرق حرف زدن است که صدای آب را نمیشنود.
گاهی خداوند در زندگی انسان خود را از طریق آرامش آشکار میکند.
گاهی از طریق شهود.
گاهی از طریق عشق.
گاهی از طریق بخشش.
و گاهی حتی از طریق رنج.
بسیاری از انسانها بعدها اعتراف میکنند که بزرگترین رشدهای زندگی خود را در سختترین دورههای عمرشان تجربه کردهاند.
آنچه در ابتدا یک بحران به نظر میرسید، بعدها به یک بیداری بزرگ تبدیل شده است.
آنچه در ابتدا یک شکست به نظر میرسید، بعدها مسیر تازهای را گشوده است.
در چنین لحظههایی انسان متوجه میشود که خدا در زندگی فقط در اتفاقات دلخواه او حضور ندارد.
بلکه در همه لحظهها جریان دارد.
حتی در لحظههایی که هنوز معنا و حکمت آنها را درک نکردهایم.
هرچه انسان از سطح ظاهری زندگی عبور میکند، نوع نگاهش نیز تغییر میکند.
در ابتدا از خدا میخواهد.
سپس به خدا اعتماد میکند.
و در نهایت خدا را در زندگی میبیند.
این یک مسیر طبیعی رشد آگاهی است.
در آغاز، رابطه انسان با خدا بیشتر بر پایه درخواست است.
اما به تدریج بر پایه شناخت، حضور و عشق شکل میگیرد.
در این مرحله دیگر انسان فقط از خدا چیزی نمیخواهد.
بلکه حضور او را در زندگی تجربه میکند.
و این یکی از زیباترین جلوههای خدا در زندگی است.
شاید در پایان این بخش بتوان گفت:
خداوند به اندازهای که ما درباره او صحبت میکنیم در زندگیمان حضور ندارد.
خداوند به اندازهای که ما برای دیدن او آماده شدهایم در زندگیمان حضور پیدا میکند.
هرچه آگاهی بیشتر شود، حضور بیشتر احساس میشود.
هرچه قلب گشودهتر شود، دریافت بیشتر میشود.
و هرچه انسان به حقیقت وجودی خود نزدیکتر شود، خدا در زندگی او آشکارتر خواهد شد.
شاید خداوند هرگز از ما دور نبوده است.
شاید تنها لازم بوده است که ما عمیقتر نگاه کنیم.
چگونه حضور خدا را در زندگی بیشتر تجربه کنیم؟
اولین قدم، آگاهتر زندگی کردن است.
بسیاری از مردم آنقدر درگیر شتاب و شلوغی هستند که فرصت دیدن زیباییهای زندگی را از دست میدهند.
قدم دوم، سپاسگزاری است.
هرچه انسان نعمتها و زیباییها را بیشتر ببیند، نگاه او نیز وسیعتر میشود.
قدم سوم، سکوت است.
در بسیاری از مواقع پاسخها در هیاهوی ذهن شنیده نمیشوند.
و قدم چهارم، رشد آگاهی است.
هرچه انسان خود را بهتر بشناسد، جهان را بهتر میفهمد.
و هرچه جهان را بهتر بفهمد، درک او از خدا نیز عمیقتر میشود.
شاید در نهایت مهمترین نکته این باشد:
خداوند در زندگی همه انسانها حضور دارد.
اما هر انسانی به اندازه آگاهی، فهم و ظرفیت خود این حضور را احساس میکند.
شاید پاسخ این سؤال در اضافه کردن چیزهای بیشتر نباشد.
شاید در کم کردن باشد.
کم کردن ترسها.
کم کردن هیاهوها.
کم کردن قضاوتها.
کم کردن عجلهها.
کم کردن فاصلهای که میان انسان و قلب خودش ایجاد شده است.
هرچه انسان به حقیقت وجودی خود نزدیکتر میشود، خدا را نیز نزدیکتر احساس میکند.
زیرا خداوند جایی دور از ما زندگی نمیکند.
بسیاری از عارفان گفتهاند بزرگترین سفر انسان، سفر از دنیا به خدا نیست.
سفر از غفلت به آگاهی است.
وقتی آگاهتر میشویم، ناگهان متوجه میشویم خداوند همیشه حضور داشته است.
در تمام روزهایی که فکر میکردیم تنها هستیم.
در تمام لحظههایی که گمان میکردیم فراموش شدهایم.
در تمام راههایی که بنبست به نظر میرسیدند.
او حضور داشته است.
و شاید معنای واقعی «خدا در زندگی» همین باشد:
رسیدن به نقطهای که انسان دیگر فقط به خدا فکر نمیکند.
بلکه حضور او را در هر نفس، هر لحظه و هر تجربه زندگی احساس میکند.
شاد باشید
تمرینات جلسه هجدهم
در دفتر مسیر استاد شدن به این پرسشها پاسخ دهید:
- وقتی نام خداوند را میشنوم، چه تصویری در ذهنم شکل میگیرد؟
- این تصویر را از کجا آموختهام؟
- در چه لحظههایی حضور خدا را بیشتر احساس کردهام؟
- چه چیزی باعث میشود احساس نزدیکی بیشتری با خداوند داشته باشم؟
- اگر قرار باشد امروز خدا را در زندگی خود ببینم، در کدام بخش از زندگی میتوانم ردپای او را پیدا کنم؟




برای این محتوا یک نظر بنویسید
برای ثبت دیدگاه، باید وارد شده باشید.