سحر توکلی دانشجوی دوره های سفارشی

دوره های سفارشی

دانشجو: سحر توکلی

عاشقی کردن با خود

با درود فراوان بر آفریننده عشق

من سحر هستم

دوست دارم حس و حالمو، همون حسی که از دوران کودکی با من بود را برایتان بگویم. بگویم که چگونه با این سایت من از یک فرد افسرده و از همه جا بریده به یک فردی که عاشق عاشقی کردن با خودش است شدم و همه چی به یکباره عوض شد!
من از دوران کودکی ام با ترس و دلهره و دلشوره و حس پذیرفته نشدن از سمت دیگران و کمبود اعتماد به نفس روبرو بودم. در این میان انرژیِ زیادی داشتم و با کارهای هنری مثل نقاشی و شعر و نوشتن متنهای ادبی این تنهایی رو پر میکردم.
۷ سال از دوران تحصیلم را در مدارس شاهد درس خواندم، فرم این مدارس پوشیدن اجباریِ چادر بود و من از پوشیدن چادر بَدَم نمی آمد ولی همیشه این سوال برای من وجود داشت، که اگر من در این سرزمین و این آب و خاک به دنیا نیامده بودم، چه پوششی داشتم؟ چه اعتقادی داشتم؟ چه باورهایی داشتم؟ چرا باید چادر بپوشم؟ چرا مَحرم و نامَحرم وجود دارد؟ چرا در کشورهای اروپایی مرد و زن تساوی حقوق دارند؟ مگر رفتار و طرز فکر انسانها مرزها را مشخص نمیکند؟ چرا کشورهایی که پوشش چادر ندارند از رفاهیات و امکانات بیشتری برخوردارند؟
همیشه دلم میخواست از پوست خودم بیرون بیام. بلند بخندم، بدون اینکه نگران از بین رفتن جایگاهم باشم. راحت حرف بزنم و صحبت کنم بدون اینکه نگران قضاوت کردنم توسط دیگران باشم. همیشه دلم میخواست به راحتی انسانهای اطرافم را بدون در نظر گرفتن جنسیت آنها، در کنارشان با آزادی و استقلال کامل و حفظ شخصیت خودم صحبت کنم به آنها عشق بدهم، شادی کنم، بخندم و برقصم، آزاد آزاد آزاد ….
زمانی وارد دانشگاه شدم برای فرار از محیط بسته ای که در شهرم و جامعه ام بود فقط دلم میخواست از آنجا دور بشم از اون محیط و این خواسته آنقدر در من قوی بود که من را چهار سال به شهر زاهدان پرتاب کرد. منی که تا آن لحظه برای خرید حتی یک نان هم از خانه و خانواده جدا نشده بودم .
شروع کردم به درس خواندن و دو سال هم تهران مشغول درس خواندن بودم که در حین درس خواندن کار هم میکردم و هزینه تحصیلم را در می آوردم . یک دختر مستقل و قوی بودم ولی از درون خالیِ خالی بودم .
و حتی با ازدواج و مادر شدنم هم این خلإ عاطفی و درونی ام پُر نشد.
یواش یواش از همه چی فاصله گرفتم و شروع به گوشه گیری کردم و تبدیل به یک انسان افسرده ای شده بودم که فقط روز و شب را می گذراند. به حدی که حتی زیبایی ها و قدرت روزهای گذشته ام را نمی دیدم و حتی آرایشگاه هم نمی رفتم .
و هر روز به واسطه برداشتهای نادرست و غلطم سیاهی های وجودم بیشتر و بیشتر می شد و پر از رنگهای سیاه کینه و غیبت و حسادت و حسرت خوردن و غُر غُر کردن شده بودم.
حتی در محل کارم هم از اعتقادات خشک مذهبی خسته شده بودم و این همان لحظه ی انفجار درونیِ من بود. و فریاد زدم خدایا خسته شدم و دیگه بسه، دین چیه؟ ایمان چیه؟ دزدی چیه؟ خدا چیه؟ گناه چیه؟ ثواب چیه؟ و …..
من از دیدن انسانهایی که در مسیر یاد گرفتن قانون بودن و آرامش درونی و بیرونی در زندگی شان داشتن لذت می بردم. اما هیچگاه دنبال مسیر آنها نمی رفتم، دلم می خواست ولی عقلم نمی گذاشت. حتی نمی تونستم یک کتاب انگیزشی بخرم یا بخونم .
حالم از خودم و وجودم به هم میخورد، تبدیل شده بودم به یک انسان بدون انسانیت و بدون حق زیستن انسانی.
حتی برای اینکه زندگی ام را تغییر بدهم فرزند دوم را آوردم که شاید زندگی ام تغییر کند اما بدتر شد و بهتر نشد.
به معنای واقعی کلمه به تَه خط رسیده بودم. و برعکسِ قیافه و چهره ی خندانم، درونم پر از گریه و غم و اندوه و چراها و سوالات بدون جواب بود.
این اتفاقات همه ارامش قبل از طوفان زندگیِ من بود و ذر تاریخ ۱۱خرداد ۱۴۰۰ طوفان دریای آرام و سیاه سحر شروع شد و من را زیرو رو کرد .
بله این طوفان به واسطه دیدن یکی از دوستانم که عضو سایت استادضیاء بودند شروع شد و من با دیدن حال آرام و عالیِ او کنجکاو شدم که برای اولین بار استاد ضیاء را دنبال کنم.
چند بار تلاش کردم وارد سایت بشوم اما نتوانستم، تا اینکه در اینستاگرام به استاد پیام دادم و ایشون حدود یکساعت با من تلفنی صحبت کردند و بعد از اینکه با صحبتهای ایشون به آرامش عجیبی رسیدم به راحتی وارد سایت شدم و از سریال رایگان امپراطوری عشق شروع کردم.
بعد از آن در دورهای سفارشی استاد شرکت کردم. دوره هایی که خوراک شب و روز من شده بودند و بدون آنها نفس نمی توانستم بکشم.
هنوز به یکسال از استفاده از محصولات رایگان و سفارشی استادم نرسیده ام. که در امپراطوری عشقِ سحر و خدای خودم غرق در آرامش و لذت بردن هستم. به معنای واقعیِ کلمه هر روزم را با عشق به زندگی و زنده بودن و زیستنم از خواب بیدار می شوم و دنبال این هستم که به نحو احسنت رسالت زندگیِ سحر را انجام دهم و چیزی غیر از خدا همدم لحظه ها و روزها و شبهای من نیست.
در این مدتی که در حال زندگی کردن با سایت هستم، تغییرات زیادی در رفتار و طرز فکر من اتفاق افتاده است. جالبیه این موضوع در حدی است که تغییرات من را اطرافیان و دوستانی که از قبل من را می شناختند کامل متوجه آن شده اند و آن را به زبان می آورند.
یکی از موضوعاتی که به شدت من را اذیت میکرد، رفتارهای دیگران در مقابلم بود که الان با انجام این کارم چگونه از طرف دیگران قضاوت میشوم. و بر روی خواسته ها و ندای درونی ام پا می گذاشتم و آن را له میکردم .
ولی الان به کمک آگاهی ها و آموزش هایی که از سایت استاد ضیإ عزیز گرفته ام همواره اولین چیزی که در زندگی ام اولویت دارد، آرامش درونی و حس و حالم است.
کاری که حالم را خوب کند انجام می دهم و کاری را که حال و احوال دلم را به هم بریزد انجام نمی دهم. همین نکته سرمشق زندگی ام شده است که اولین و آخرین کسی که باید در زندگی ام عاشق آن باشم خودم هستم.
در واقع زمانی به بهترین مخلوق خدای خودم احترام بگذارم و او را و خواسته هایش را به نحو احسنت انجام دهم در واقع بزرگترین شکرگزاری و سپاسگزاری از خالق جهانم و خدای خودم است.
من با عاشقی کردن با خودم توانستم این عشق را به دیگران و اطرافیانم نیز منتقل کنم.
من با عاشقی کردن با خودم توانستم خیلی از ناممکن ها را ممکن کنم.
من با عاشقی کردن با خودم توانستم حضور خدای خودم را در زندگی ام حس کنم.
یادم میاد یک روز بعد از مراقبه ای که انجام دادم و حس و حال عالی داشتم از اعماق قلبم گفتم خدایا خودت رو به من نشون بده، اره من به جای اینکه در تهههه مشکلات و در زمان مشکلاتم یاد خدای خدا بیافتم، در زمانی که حال دلم عالیه خدا رو صدا میکنم، دقیقا برعکس زمان گذشته ام، که در زمان شادی و خوشی یادی از خدا نمی کردم و فقط در زمان گرفتاری ها و تضادهای زندگی ام خدا خدا میزدم .
خلاصه از اتاقم بیرون آمدم و رفتم سراغ کیفم، که یک دفعه کلیدهای منزلمان را که یک هفته قبل گم شده بودند را روی کیفم دیدم!
حالی عجیب و وصف نشدنی داشتم فقط بالا و پایین میپردیم، همسرم آمد و گفت چه اتفاقی افتاده؟ گفتم کلیدای خونه رو نگاه کن، روی کیفم هستند، آنقدر این موضوع تابلو بود که اول فکر کردم همسرم کلیداشو پیدا کرده و روی کیفم گذاشته.
گفتم شما کلیدا ی خونه را روی کیف من گذاشتید؟
گفتند: نه 
گفتم: من صبح کیفم را داخل اداره تمیز و مرتب کردم آخه چه دلیلی داره یکدفعه کلیدای منزل روی کیفم باشند. هیچ کس به جز خودم این موضوع را درک نمی کرد و هر چه هم توضیح می دادم فایده ای نداشت.
خدایی که همین نزدیکی هاست 🌹
من به راحتی هر چه تمام تر آن را دیدم، حس کردم و لمس کردم و اشک شوق از چشمانم می ریخت دلم می خواست خدای مهربانم را بغل کنم.
دیگه در لحظاتم در موقع تضادها و خوشیها میگم: خدای کلید من، خدای کلید اسرار من بهترین راه را نشانم بده.
من یاد گرفتم،ک ه هیچ بیماری وجود ندارد و اگر دچار بیماری یا ناراحتی شدم، می دانم که ریشه آن در ذهن و ضمیر ناخودآگاه من است و با مهربانی و عشق دادن به آن، سریع آن را رفع می کنم.
اتفاق بسیار جالبی که در هنگام خرید دوره معجزه سلامتی برای من افتاد این بود، زمانی که از ته دل قصد تهیه این دوره را کردم و مراقبه کردم، بعد از مراقبه کردن و خواستن واقعییییی و از ته قلبم، به صورت عجیبی پولی که قرض داده بودم توسط مادرم به من برگردانده شد و مقدار پولی که از تولد پسرم جمع کرده بودم و همیشه در ذهنم می گفتم این پول باید برای تهیه یک چیز با ارزشی هزینه بشود چه محصولی با ارزشتر از هزینه کردن برای سلامتی و ارامش خودم بود .
جالبیه ماجرا این بود که هنوز زمان پیش فروش محصول تمام نشده بود که حقوق من هم پرداخت شد.
و این ها همه نشانه هایی بود که خداوند به من نشان داد، قبل از اینکه چیزی را بخواهم دلیل تراشی نکنم و عقلم را خاموش کنم، چون قانون و نظم الهی فقط به خواسته های ما جواب می دهد، تو بخواه، چرا که نشه؟
فقط تو بخواه، دنیای فراوانی و بی نهایت همیشه هست و تو به اندازه ای از این سفره و نعمت هایش استفاده می کنی که بخواهی و خواهان رسیدن و استفاده کردن از آنها باشی.
من خواستم و شد و این یکی از هزاران معجزات زیبا و شگفت انگیزی است که برای من از زمانی که وارد سایت شده ام و با خودم و خدای خودم آشتی کرده ام اتفاق افتاده است .
یکی از ماجراهای شگفت انگیز دیگری که برایم اتفاق افتاده است. یک روز به همراه مادرم به کافی شاپ رفتیم، کارت پول همسرم را خواستم، و ایشون ممناعت کردن، در آن لحظه به حدی دلم شکست که باز گفتم خدای من، خودت رو به من نشان بده، خدای کلید من خودت را نشانم بده .
موقع پرداخت صورت حساب با کمال تعجب متصدی کافی شاپ گفت: خانم حساب شما قبلا حساب شده. فقط اشک گوشه چشمانم حلقه زده بود و هیچ حرفی بر زبانم جز خدایا عاشقتم نمی آمد .

و من از آن سحر بی پناه و درمانده تبدیل به یک سحر تازه متولد شده با حس زیبای زندگی و عشق شدم.و تا آخر عمرم ممنون و سپاسگزار استاد عشقم استاد ضیاء عزیزم هستم که زندگیِ من را نجات دادند و مانند یک شمع در دل زندگیِ تاریک من پیدا شدند تا من بتوانم زیباییهای دنیای وجود خودم را پیدا کنم و هر روز به این نور و روشنایی در زندگی ام با آموزشهای ایشان افزوده می شود و شک ندارم که به یگانه خورشید معرفت و الهی ام دست پیدا خواهم کرد.

 

دیدن مصاحبه های دوستان دیگر

 

 

 


 

فایل تصویری

دانلود فایل

 


 

فایل صوتی

دانلود فایل

 


با نوشتن دیدگاه به درکِ بیشترِ همه مان کمک می کنید


 

4.3 6 رای ها
امتیاز شما به این مطلب
16
0
فکر شما را دوست دارم ، لطفا نظر دهید.x