چگونه و از کجا شروع شد!!!

سید ضیاء حسینی هستم

از زمانی که قادر به تشخیص بودم و ذهنم آماده سوال پرسیدن شد، همیشه سوالاتی متفاوت از اکثر مردمانی که باهاشون زندگی میکردم در ذهنم ایجاد میشد. همیشه در طبیعت که میرفتم ذهنم درگیر این بود که چگونه این کوه ها ساخته شده اند. این رودخانه ها از چه زمانی ایجاد شده اند؟ خدا کیست؟ خدا کجاست؟ خدا چگونه از بالا این همه آدم رو مدیریت میکنه؟ چگونه این همه گناه و ثواب رو در هر لحظه کنترل میکنه؟ چطوری این آب از درون این کوه میجوشد و هیچوقت هم تمام نمیشود؟ چگونه این درخت روی نوک قله کوه سبز شده است؟ ریشه ی آن چطوری در آن سنگ ها فرو رفته و از این قبیل سوالات… از طرفی هم در خانواده ای بسیار مذهبی بزرگ میشدم که هر گونه سوال این چنینی را دخالت در کار خدا می دانستند و اینکه نباید از این قبیل سوالات پرسید و شاید هم کفر به حساب می آمد. من هیچوقت نتوانستم سوالاتم را با کسی در میان بگذارم و یا پاسخی برایشان پیدا کنم و آرام آرام که رشد میکردم ، به ناچار پذیرفتم که همینه که هست و کاری هم نمیشه کرد. وقتی همه اینجوری میگن و اینجوری عمل میکنند لابد من دارم راه منحرفی رو میرم و اشتباه میکنم که مثل دیگران یا شبیه دیگران فکر یا رفتار نمیکنم. و به مرور شدم شبیه بقیه ! و کارم ، رفتارم و فکرم  همگی کپی شد از افکار و رفتار دیگران، مثل پدرم ، مادرم و اطرافیانی که با آنها زندگی میکردم و تمام اعتقادات و باورهای من آنچیزی نبود که من موافق آن باشم یا خواسته درونی و قلبی من باشد.  این سوالات و افکار هیچوقت از من دور نشدند و همیشه در گوشه های ذهنم با آنها درگیر بودم و به آنها فکر میکردم، از طرفی هم چون متفاوت از بقیه فکر کردن را دیوانگی می دانستند ، من باور کرده بودم که من اگر بخواهم پیگیر این سوالات و این تقکرات باشم ، من را هم دیوانه خطاب خواهند کرد ، کما اینکه ناخواسته خیلی از رفتارهایم از کنترلم خارج بود و شبیه همان دبوانه هایی که آنها می گفتند بود. هر کاری که آنها می کردند و هر چیزی که آنها می پسندیدند و هر چیزی که آنها اعتقاد داشتند را من هم انجام می دادم. اما انگار درون من هنوز یک آتشی زیر خاکستر مانده بود و خاموش شدنی نبود و یه جورایی راحتم نمی ذاشت.

رفته رفته که بزرگ و بزرگتر شدم متوجه شدم علاقه ای به مدرسه و درس خواندن  ندارم و نتوانستم ارتباط خوبی با مدرسه برقرار کنم. همیشه از درس خواندن فراری بودم و بشدت متنفر. تنها درسی که من در آن قوی بودم و واقعا عاشق آن بودم و همیشه بهترین نمرات رو ازش میگرفتم درس ریاضی بود که شدیدا عاشقش بودم، اما از باقی درس های حفظی فراری و متنفر بودم. یواشکی و بدون اطلاع پدر و مادرم مدرسه را ترک کردم. بخاطر محدودیت هایی که در خانواده داشتم ، مدت زمان زیادی را بیکار و آزاد چرخیدم تا تخلیه روانی شوم. چنان انرژی ای درون من بود که هیچ جوره نمی شد آن را کنترل کرد و بخاطر محدودیت های بسیار زیاد خانواده ام و سخت گیری های پدرم ، همیشه با او دعوا و سر سازگاری داشتم. سرانجام وارد کسب و کاری به صورت شاگردی شدم. بعد از آن به شاگردی مغازه ای دیگر در حرفه ای دیگر مشغول شدم و سپس به خدمت سربازی رفتم و پس از بازگشت از خدمت سربازی مجددا وارد یک کسب و کار جدید شدم و این دفعه صاحب کسب و کار خودم بودم. اولش با سرمایه ی بسیار کم در روستای محل زندگی ام شروع به کار کردم و در مدت زمان کوتاهی آن کسب و کار را رونق بخشیدم و در بعضی از بخش هایش تغییراتی متفاوت و نو ایجاد کردم و همین تغییرات باعث شد که خیلی زود در آن کسب و کار موفق شوم و شاید هم کمی کارم خاص تر شد. هفت سال آن کار را ادامه دادم و مجددا احساس کردم محیط آنجا برایم کوچک است. علیرغم اینکه درآمد بسیار خوبی در آنجا داشتم باز هم از آن شغل خارج شدم و وارد شغل پوشاک شدم. در این شغل هم به مدت یک سال خیلی کارم ضعیف بود و کلی هم اذیت شدم. اما بعد از یک سال رفته رفته باز هم با طرح های متفاوتی که اجرا می کردم کارم رونق گرفت و به حد خیلی عالی رسید. بعد از اینکه در این کار خیلی موفقیتم چشمگیر شد، احساس کردم من لیاقت این همه خوشبختی و پول رو ندارم دلیل آن هم باورهای محدودی که در من وجود داشت، بود. بخاطر این باورهای غلط ؛ خیلی زود همه چیز را از دست دادم و به زیر صفر برگشتم و تمام این اتفاقات را از چشم دیگران می دیدم و بر این باور بودم که زندگی من توسط دیگران چشم خورده است و دائما دیگران را نفرین می کردم و آنها را مقصر اتفاقات شوم زندگی ام می دانستم. همچنین پدر و مادرم دائما به من هشدار می دادند که جلوی چشم دیگران آدم موفقی نباش و ….

بعد از ورشکستگیم نزدیک به دوسال بیکار و آواره بودم ، آخرین حد ریاضت را چشیدم ، کاملا سردرگم و کلافه بودم ، به بیماری افسردگی دچار شدم  و تحت درمان قرار گرفتم. ترس و نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود. چندین بار تا حد خودکشی هم پیش رفتم و چند بار هم به دلیل افسردگی شدیدی که داشتم و تمرکز زیادی که بر روی اتفاقات ، مشکلات و پیش آمدهای زندگی ام داشتم در حالت خواب نفسم بند آمد و تا حد مرگ رسیدم ولی خدارو شکر زنده ماندم و همچنان زندگی میکنم. مجددا شغلی را با سرمایه ای خیلی جزئی که از فروش تنها باقیمانده ی زندگی ام یعنی ماشینم داشتم شروع کردم. در فاصله 4 سال تمام آنچه را از دست داده بودم را مجددا به زندگی ام برگرداندم. این دفعه آنچنان رشدی در زندگی من اتفاق می افتاد که نه برای خودم و نه برای اطرافیانم قابل هضم و درک نبود. من از شغل های قبلی کلی تجربه کسب کرده بودم اما بیشترین تجربه ی من در دوره ی ورشکستگی و تجربه های تلخ  بعد از آن به دست آمد. خیلی چیزها را فهمیدم. خیلی نقش آدمهای اطرافم را فهمیدم. طعم شرایط سخت را خوب چشیدم و تنهایی را با تمام وجودم احساس کردم. اما این بار من با دلی پاک و از سر آگاهی به خداوند درخواست کمک داده بودم و واقعا هم قدردان آن بودم و خیلی زود هم جواب گرفتم. آنقدر اتفاقات شگرفی در زندگی ام می افتاد که در بیشتر مواقع شوکه می شدم و هیچ تعریفی برای آن نداشتم و نمی توانستم آنرا حتی درک کنم. من هرگز از قوانین جهان چیزی نمی دانستم. تا اینکه کارم به آخرین حد رشد خودش در آن محل رسید، یعنی به جایی رسید که دیگر جایی برای پیشرفت بیشتر در این شغل و در این محل وجود نداشت. اول به فکر ایجاد شعبه ای دیگر افتادم ولی خیلی زود پشیمان شدم چون نمی خواستم دردسر بیشتری را تجربه کنم. به اندازه کافی خسته بودم. هرچند که شغلم درآمد خوبی داشت اما من آرامش نداشتم. زمان اضافه نداشتم. روحیه خوبی نداشتم. ریشه آن افسردگی همچنان در من وجود داشت. تا اینکه در یک روز تصمیمی کاملا متفاوت و دور از ذهن گرفتم. من این جمله را تکرار کردم که میخواهم شرکتی بنا کنم و کاری را در حد جهانی انجام دهم و مدتی بعد برای اینکار اقدام کردم. شروع آن ثبت یک شرکت و کار خرید و فروش پسته و آجیل بود. اما انگار هنوز آن آتش زیر خاکستر منتظر پاسخ از طرف من بود و با شرایطی که خداوند برایم پیش آورد من توانستم متوجه آن آتش زیر خاکستر شوم و آنرا از زیر خاکستر بیرون کشیدم و برای روشن تر شدنش قدم در راهی ناشناخته گذاشتم که هیچ شباهتی به گذشته من نداشت. اکنون من برای تمامی اتفاقات زندگی ام از صفر تا صد تعریف دارم و مطمئن شدم که همه ی این اتفاقات را خود من طبق ارسال فرکانس های خودم و طبق باورهای خودم خلق می کردم و در جاهایی که احساس خوبی داشتم و در مسیر درست بودم نتایجی خوب و عالی می گرفتم و در زمانی هایی که باورهای غلط و یا انرژی منفی از خودم ساطع می کردم، دچار سردرگمی ، بیماری، بدبیاری ، بدشانسی و خیلی اتفاقات بد می شدم. اکنون برای تمام آن مصیبت هایی که کشیدم که تمام اموالم را ظرف مدت کوتاهی به خاکستر تبدیل کرد و همچنین برای آن موفقیت های پی در پی که مثل تبدیل خاک به طلا برایم جواب می داد تعریف دارم و آنها را درک می کنم و از زمانی که قوانین را بیشتر شناختم سعی کردم تمام زندگی ام را با قوانین و تجربه های گذشته ام ادغام کنم و آگاهانه ادامه زندگی ام را بنویسم و خلق کنم و از ساعتی که این اقدام را کردم زندگی من به طرز عجیبی تغییر کرد و من توانستم در فاصله بسیار کوتاهی ریشه بیماری افسردگی را بعد از 13 سال مصرف انواع داروهای آرام بخش کاملا و صددرصد از بین ببرم و حال و روحیۀ عالی برای خودم بسازم که از کودکی تاکنون هیچوقت تجربه اش نکرده بودم. توانستم از آن محیط کوچک و روستا به محیطی که رویای من بود ؛ در کشوری دیگر بروم و در آنجا ساکن شوم. این اتفاقات بعد از شناخت و آگاه شدن من از قوانین فقط در عرض حدود یک سال برایم اتفاق افتاد و من را به سرعت باد به جلو هل داد. اکنون خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که در مسیری قرار دارم که هم حال و هوای دل خودم عالیست و هم حال دل خیلی از آدم های اطرافم و دنبال کننده گانم را عالی کرده ام. و در حال تجربه زندگی جدید ، رویایی ، شاد و پر از اتفاقات خوب و عالی هستم و هر روز شاهد معجزات خداوند در زندگی خودم و دوستانم هستم و این بالاترین و بهترین پاداشی بود که خداوند بعد از آن فراز و نشیب ها به من هدیه داد.

به خودم تعهد دادم تا پایان عمرم هر روز، هر آگاهی ای که به دست می آورم را به دوستان و درخواست کنندگان و کسانی که خواهان پیشرفت و آگاه شدن از قوانین جهان هستند قرار دهم. این رسالت واقعی زندگی من است و بسیار خوشحال و خوشبختم ، و از خداوند بسیار بابت آن قدردان و سپاسگزارم. خوشحال خواهم شد که بتوانم به شما دوست خوبم در مسیر *خوب زندگی کردن* کمکی کرده باشم.

اکنون دستم را در دست تو قرار می دهم جهت پیشبرد این مسیر زیبا و سبز.
ما این توانایی را داریم که دنیا را جای قشنگ تری برای زندگی کردن کنیم.

خداوندا سپاس

1396/6/1
سید ضیاء حسینی
مجموعه آموزشی استادضیاء

لینک کوتاه این مطلب

نظرات کاربران

  1. سلام وقت بخیر استادعزیز خیلی فوق العاده بود من امروز دوباره پارادایم زدم و دوباره سوالات زیبایی در ذهنم زنده شد
    چون ایمان پیدا کردم که راه موفقیتمو از شما الگو بگیرم و از خداوند سپاسگزارم که شمارو جلوی راهم قرار داد.

  2. درود بر استاد ضیاء گرامی ، خدارو هزاران بار سپاس که پس از طی دوران سختی بالاخره به خواسته هاتون رسیدین و حال دل خیلیا متجمله من رو هم خوب کردید من الان شرایط فکری و روحیم قابل مقایسه با یکسال قبل نیست و بسیار آرومم و این حال خوش رو مدیون راهنماییها و اموزشها و تجربیات ارزشمند شما هستم سپاس 🙏🙏🙏

  3. سلام استاد بزرگوار زندگی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتین و همون سختی ها نتیجه ش شده الان که به این آگاهی رسیدین خدا رو شکر بهترین نتیجه رو گرفتین و این هم خواست خودتون بوده که درخواست داده بودین و دریافت کردین

  4. داستان زندگی شما، تمام سختی ها و موفقیت هایی که داشتید، همه آن فراز و نشیب ها، بسیار تامل برانگیز و بسیار امید بخش هستند. زندگی شما یک الگوی واقعی و ملموس برای من است به همین دلیل میتوانم ارتباط بهتری با شرایط شما برقرار کنم و استفاده از قانون را بهتر درک کنم. امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید🙏🙏🌺

متاسفیم! برای ثبت دیدگاه باید وارد شوید!

  • چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه اشخاص مدیر، نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  • چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.